تبليغاتX
یک فنجان قهوه تلخ

یک فنجان قهوه تلخ

به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستید ، یک شمع روشن کنید.

.....


به شانه هايم ميزني ...

كه تنهاييم را تكانده باشي!

به چه دل خوش كرده اي؟

تكاندن برف از شانه آدم برفي!!




+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 13:10  توسط هامون  | 

برای مادر بزرگم



یادم میاد وقتی بچه بودم

کنار حوض خونه مادر بزرگ میشستم و ماهی های قرمز رنگش و نگاه می کردم

اون موقع خیلی دلم میخواست که یکی از اون ماهی ها رو داشته باشم

اما مامان بهم این اجازه رو نمی داد چون تو گیر و دار سفر بودیم و هر چه زودتر می خواستیم

ایران و ترک کنیم.

من از اینکه می خواستم از دوستام جدا بشم غمگین بودم.

اصلا دلم نمی خواست ازشون خداحافظی کنم چون که فکر میکردم این دوری چند روزی بیشتر

طول نمیکشه.

اون روز اخرین روز بود که می تونستیم همه جا بریم و از اشناهای نزدیک یه خداحافظی سرسری

بکنیم .من علت این همه عجله رو نمی دونستم به هر حال بعد از خداحافظی و در حسرت داشتن

اون ماهی های قرمز و نارنجی رنگ ما راهی سفر شدیم.

خواهرم یک سالی بیشتر نداشت و مدام گریه میکرد پدرم هم همش نوازشش میکرد تا دست از

گریه کردن برداره.من هم روم و ازشون گرفتم و به اون ماهی ها مادر بزرگ و دوستام فکر کردم.

..........

.

.

.

.

.

.

در خونه مادر بزرگ همونطوری قدیمی بود.

تو یه محله قدیمی با ادم های قدیمی.

انگار وقتی راه میرفتم در و دیوار کوچه پس کوچه هاش به ادم نگاه می کرد

همه چیز داشت بهم سلام میکرد.....

مادر بزرگ در رو باز کرد و با دیدن منلبخند همیشگی اش را نثارم کرد

رفتم جلو و محکم بغلش کردم و از ماهی های قرمز رنگش پرسیدم.

خندید و حوض حیاط رو بهم نشون داد.

وقتی کاملا بهش نزدیک شدم دیدم نه اثری از اون اب ذلاله نه ماهی های قرمزو نارنجی

بعد به خانه نگاه کردم که چه طور متروکه شده

با اشک برگشتم که دیدم مادر بزرگ با چادر سفید و قشنگش داره دور تر دور تر میشه

دویدم دنبالش اما اون رفته بود......

.

.

.

مادرم مدام من رو صدا میزد

چشمهایم را باز کردم

هنوز تو هلند بودیم.

مادرم ابی را به زور به خوردم داد و موهایم را نوازش کرد

انگار بچه شده بودم و در اغوش مادرم گریه می کردم....

.

.

تقریبا 10 سالی میشد که از ایران دور بودیم

من دیگر یه پسر 17 ساله شده بودم که لحظه شماری می کرد تا به ایران برگردیم

پدر وقتی اصرار های من ومیدید فهمیدم که خودش هم بدش هم نمی یاد برگریدم

یک هفته من ومامان باهاش حرف زدیم تا بالاخره راضی شد که برگریدم .

.

.

.

.

همش میخواستم اول برم پیش مامان بزرگ همه هم قبول کردن

وقتی جلوی در خانه مادر بزرگ رسیدیم به یاد خوابم افتادم

اشک تو چشمام پر شده بود

محکم در زدم تا مادربزگ زودتر اون چادر قشنگش و سر کنه و به دیداره من بیاد

بعد از چند دقیقه یکی خانمی که مامان خاله صداش میکرد در و باز کرد و با دیدن

ما که انگار بغضش ترکیده باشه گریه کرد

رفتم داخل خونه

همه جا پر شده بود از پارچه های سیاه

دلم لرزید .....

 

 

 

 

 

مامان بزرگ رفته بود.




از ماهی های قرمز رنگش هم خبری نبود

از حیاط شسته و بوی اش رشته اش خبری نبود

از چادر سفید قشنگش خبری نبود

از مهربونی اش خبری نبود




 

 

 

 

و من بی صدا اشک ریختم برای تمام دلتنگی هایم......






شما رو بعد از خواندن این متن  به قهوه دعوت می کنم
 قلیان واسه رفیق فابریکا

ابنبات واسه رفیق  مثبت ها

این گل هم مخصوص دختر خانم ها




+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:11  توسط هامون  | 

خسته ام

این جا، جای من نیست.

بر روی این زمین غریبم.

این آسمان، سقف خانه من نیست.

نباید به اینجا می آمدم.

این جا تبعیدگاه من است.

چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟





 شما رو به کشیدن یک قلیان میوه ای دعوت میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 21:11  توسط هامون  | 

یک اتفاق






شیشه پنجره بخار گرفته ...
هوای داخل خانه گرمه....
بیرون برفی ست.
سوز از لای در و پنجره به داخل حمله می اورند....
بی قرارم.
فنجان قهوه بخارش مرا جذب میکند.
کمی می نوشم.
اوووووووم چه طعمی.......
.
.
.
چرا انقدر تنهایم.
بی دلیل بغضم می گیرد.
بی دلیل می خندم.
و بی دلیل نگاهم به قاب عکسش می افتد.
قهوه تمام شده است.
حوصله ندارم.
برف به ناگه قطع شد.
خورشید چقدز زیباست.
تولدش بود.
حتی تبریک هم نگفتم.
خودش میداند از قصد نگاهش هم نمی کنم.
او مرا به دیگری ترجیح داد.
لزومی نداره دوباره به خانه ام راهش دهم.....
چرا مدام فکرش به ذهنم می اید؟!!
نمی خواهم به او فکر کنم.
فنجان را از قهوه پر میکنم.
کنار پنجره می ایستم.
گدایی می اید و می رود.
کلاغ غار غارش بود و خودش نبود.
نگاهم به در خیره شد.
زنگ در به صدا درامد.
خودش بود.
ارام حرکت کردم تا صدای پایم را نشنود.
گوش هایش به خوبی یاد دارم که حسابی تیز بود.
خودش بود ....
به انگشتری که سال پیش برایش خریده بودم نگاه کردم.
همان روز عشقم را پس زد.
نه در را باز نمی کنم.
تا برود.
نمی خواهم باشد.
شعله شومینه کم است.
زیادش میکنم.
او دیگر در نمی زند.
حتم دارم رفته است.
قهوه ام سرد شد.
همه را سر میکشم.
دیگر نمی خواهم باشد.
او مرا به دیگری ترجیح داد.
هرگز نخواهم بخشیدش.
.
.
.
.
.
.

ای عشقم برو.....
چرا که دیگر نمی خواهمت.



 

شما رو بعد از خواندن این متن به یک فنجان قهوه تلخ دعوت میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:59  توسط هامون  | 

یک داستان

 

وقتی اومد.... کنارم نشست.
می خواست مثل همه ادم هایی که بعد از چند سال از یکی دور بودن عمل کنه!!
اما من فهمیدم.
فهمیدم که مثل همون قدیم ها هیچ حسی بهم نداره.
یه لبخند مصنوعی زد...
خواست دستم و بگیره
اما نزاشتم .دستش و پس زدم و رفتم طرف پنجره اتاق
بیرون داشت برف می اومد همیشه از برف بیزار بودم من و یاد بچگی و تنهاییمام می انداخت.
پرده رو کشیدم اتاق تاریک شد.
همون طور رو به پنجره اتاق ایستادم.پشتم بهش بود.
بعد از چند دقیقه یه چیزی رو شونه هام احساس کردم.
فهمیدم می خواد بهم نزدیک بشه بدون اینکه برگردم به طرف دیگه اتاق رفتم.
پرده رو کشید.
اتاق روشن شد.
دوباره برف بود سفیدی.
چرا انقدر از بف بیزار بودم؟!!
داشت بلند بلند یه چیزی می گفت....
درست مثل قدیم ها می خواست تو کلم فرو کنه که رفتنش تقصیر من نبود.
خندیدم . خندیدم و باز خندیدم.
نگاهش کردم . ماتش برد.
و باز خندیدم.
می دونستم از این کارم بدش میاد.
و من می خندیدم.
عصبی شده بود.
مدام با گلدون کنار پنجره باز می کرد.
در اون لحظات حس بدی به اون گلدون داشتم.
از جام بلند شدم.
خواست که ببخشمش.
از کنارش گذشتم .برف داشت می بارید. تند تر از همیشه.
در اتاق را باز کردم تا برای همیشه بره.
گلدان را برداشت.
خواسته اش را چندین باز تکرار کرد.
نگاهم به گلدان بود.
خندیدم و ....
برف می بارید و می بارید.....
.
.
.
صدایی در گوشم پیچید.
گلدان در دستانش خورد شده بود....
صدای غار غار کلاغ
صدای اژیر پلیس
صدای امبولانس

و من تماما در خون غوطه ور بودم.





 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 19:39  توسط هامون  | 

بی عشق

بی عشق گویی هیچ ندارم ،
بی امید و بی فروغ ، تنها ، پر از تهی ،
ساکت از بغض و لبریز از فریاد سکوت ،
مردد ، حتی به عشق ...



+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 12:34  توسط هامون  | 

احمق نیستم!

پر بودم و سير بودم و سيرآب

و لذتم تنها اينکه ...

آری کارم سخت است و دردم سخت

و از هرچه شيرينی و شادی و بازی است محروم

اما ...

اين بس که می فهمم !

خوب است ...

احمق نيستم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 13:4  توسط هامون  | 

آنكه بر پيكر لب مي لرزيد لااقل كاش مرا مي فهميد
روز اول كه صدايش كردم
بوسه مي خورد لبم پي در پي
يك سكوت بر دلم آن روز نشست
گفتم اين مرد غزل هاي من است
بعد از آن روز دلم
خط خطي كرد همين دفتر را
شعر مي خواند كه عاشق باشد
مثل يك قمري آواز به دست
كه سكوتش سرد است
خواندمش باز بيا
جنس اين فاصله ها دريا نيست
تن من زنداني ست
در هجوم تن تو
خنده اي كرد عجيب
گفت اي زاده ي مه باز عاشق شده اي!؟
لحظه ها زود گذشت
تا همين روز كه رفت
نامه اي داد به من
كه از آن روز كه در خاطر من مي آيي
روز هايم همه در بي كسيم مي ميرند
حال بگذار كه تنها باشم
آنكه بر پيكر لب مي لرزيد لااقل كاش مرا مي فهميد
دل من مي سوزد
نه به حال تو
به مه در شب تار
كه غريب ست هنوز
هر شب از درد سپيد دل خود مي گريم
لحظه اي با من باش
شاخه ام را بتكان تا محبت ريزد
تا بگويم كه تو را
از لب فاصله ها مي گيرم
چون تو روياي غزل هاي مني
بي تو در واژه ي غم مي ميرم
پس بيا در بر من
جنس اين فاصله ها دريا نيست
و خودت مي داني
تن من در تن تو زنداني ست



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 12:49  توسط هامون  | 

نمی دانم

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم.




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 14:54  توسط هامون  |