.....
به شانه هايم ميزني ...
كه تنهاييم را تكانده باشي!
به چه دل خوش كرده اي؟
تكاندن برف از شانه آدم برفي!!

به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستید ، یک شمع روشن کنید.
به شانه هايم ميزني ...
كه تنهاييم را تكانده باشي!
به چه دل خوش كرده اي؟
تكاندن برف از شانه آدم برفي!!


یادم میاد وقتی بچه بودم
کنار حوض خونه مادر بزرگ میشستم و ماهی های قرمز رنگش و نگاه می کردم
اون موقع خیلی دلم میخواست که یکی از اون ماهی ها رو داشته باشم
اما مامان بهم این اجازه رو نمی داد چون تو گیر و دار سفر بودیم و هر چه زودتر می خواستیم
ایران و ترک کنیم.
من از اینکه می خواستم از دوستام جدا بشم غمگین بودم.
اصلا دلم نمی خواست ازشون خداحافظی کنم چون که فکر میکردم این دوری چند روزی بیشتر
طول نمیکشه.
اون روز اخرین روز بود که می تونستیم همه جا بریم و از اشناهای نزدیک یه خداحافظی سرسری
بکنیم .من علت این همه عجله رو نمی دونستم به هر حال بعد از خداحافظی و در حسرت داشتن
اون ماهی های قرمز و نارنجی رنگ ما راهی سفر شدیم.
خواهرم یک سالی بیشتر نداشت و مدام گریه میکرد پدرم هم همش نوازشش میکرد تا دست از
گریه کردن برداره.من هم روم و ازشون گرفتم و به اون ماهی ها مادر بزرگ و دوستام فکر کردم.
..........
.
.
.
.
.
.
در خونه مادر بزرگ همونطوری قدیمی بود.
تو یه محله قدیمی با ادم های قدیمی.
انگار وقتی راه میرفتم در و دیوار کوچه پس کوچه هاش به ادم نگاه می کرد
همه چیز داشت بهم سلام میکرد.....
مادر بزرگ در رو باز کرد و با دیدن منلبخند همیشگی اش را نثارم کرد
رفتم جلو و محکم بغلش کردم و از ماهی های قرمز رنگش پرسیدم.
خندید و حوض حیاط رو بهم نشون داد.
وقتی کاملا بهش نزدیک شدم دیدم نه اثری از اون اب ذلاله نه ماهی های قرمزو نارنجی
بعد به خانه نگاه کردم که چه طور متروکه شده
با اشک برگشتم که دیدم مادر بزرگ با چادر سفید و قشنگش داره دور تر دور تر میشه
دویدم دنبالش اما اون رفته بود......
.
.
.
مادرم مدام من رو صدا میزد
چشمهایم را باز کردم
هنوز تو هلند بودیم.
مادرم ابی را به زور به خوردم داد و موهایم را نوازش کرد
انگار بچه شده بودم و در اغوش مادرم گریه می کردم....
.
.
تقریبا 10 سالی میشد که از ایران دور بودیم
من دیگر یه پسر 17 ساله شده بودم که لحظه شماری می کرد تا به ایران برگردیم
پدر وقتی اصرار های من ومیدید فهمیدم که خودش هم بدش هم نمی یاد برگریدم
یک هفته من ومامان باهاش حرف زدیم تا بالاخره راضی شد که برگریدم .
.
.
.
.
همش میخواستم اول برم پیش مامان بزرگ همه هم قبول کردن
وقتی جلوی در خانه مادر بزرگ رسیدیم به یاد خوابم افتادم
اشک تو چشمام پر شده بود
محکم در زدم تا مادربزگ زودتر اون چادر قشنگش و سر کنه و به دیداره من بیاد
بعد از چند دقیقه یکی خانمی که مامان خاله صداش میکرد در و باز کرد و با دیدن
ما که انگار بغضش ترکیده باشه گریه کرد
رفتم داخل خونه
همه جا پر شده بود از پارچه های سیاه
دلم لرزید .....
مامان بزرگ رفته بود.
از ماهی های قرمز رنگش هم خبری نبود
از حیاط شسته و بوی اش رشته اش خبری نبود
از چادر سفید قشنگش خبری نبود
از مهربونی اش خبری نبود
و من بی صدا اشک ریختم برای تمام دلتنگی هایم......




این گل هم مخصوص دختر خانم ها 

شما رو به کشیدن یک قلیان میوه ای دعوت میکنم


شما رو بعد از خواندن این متن به یک فنجان قهوه تلخ دعوت میکنم
وقتی اومد.... کنارم نشست.

بی عشق گویی هیچ ندارم ،
بی امید و بی فروغ ، تنها ، پر از تهی ،
ساکت از بغض و لبریز از فریاد سکوت ،
مردد ، حتی به عشق ...

پر بودم و سير بودم و سيرآب
و لذتم تنها اينکه ...
آری کارم سخت است و دردم سخت
و از هرچه شيرينی و شادی و بازی است محروم
اما ...
اين بس که می فهمم !
خوب است ...
احمق نيستم.


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم.
